دختر بچه میان هق هق گریه اش می گفت: به بابا می
گم .. به بابا می
گم..
از اتاق دیگر صدای غرو لند جوانی که روی تخت دراز
کشیده بود بگوش
میرسید.
- هر غلطی می خوای بکن...شما هیچی حالی تون نیس.. ول معطلین..
مادر سر دخترکوچکش
را روی زانو گذاشته بود و گیسوی خرمائی اش را
نوازش می کرد.
دختر به مادر نگاهکرد.
- چیزی نیست .گریه نکن عروسکم
- به بابا می گم .. به بابا می گم ..تو که رضا رو دعوا نمیکنی؟ موهامو
کشید
وقتی میری بیرون منو می زنه .. به بابا می گم .
- زهرا داداشت مریضه
- بمن چه؟ خب قرصا شو بخوره . بمن چه که عراقی ها اذیتش کردن...ت.
هم بدی
من به بابا میگم.
زن به قاب عکسی که به دیوار نصب شده بود نگاهی انداخت
. آه کشید و
گفت: اون که دیگه نیست چطور میگی به بابات؟
- وقتی توی خواب دیدمش می گم . می گم تو منو نمی بری با خودت
بیرون . می
گم داداش رضا منو می زنه و قرصاشو میریزه توی چاه توالت .
تو و رضا خوب نیستسن بابا خوب بود . چرا عراقی ها
فقط بابا رو کشتن ؟
مادر چیزی
نگفت . دختر به چشمان سرخ وخیس مادر نگاه کرد . روبروی
مادر نشست . در آغوشش کشید و
گفت: دروغ گفتم مامان . به بابا نمیگم
. یعنی بابا بازم میاد توی خواب ببینمش؟
مادر زهرا را در آغوش فشار داد و زیر لب گفت: میاد
.آره بابا بازم میاد
..هروقت که توصداش کنی
از اتاق دیگر صدای نوحه خواندن جوانی که روی تخت
دراز کشیده بود
بگوش میرسید.
بیژن کیا – شیراز 29/2/87